|
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
ترانه های بی ریا
ترانه هایی از محمد خاتمی
چشم انتظار چشم انتظارم که بیای توو این زمونه ی سیاه ما آدما گدا میشیم تویی همیشه پادشاه زمونه چش براهته خسته شده دیگه نفس تنها تومی تونی بیای بشکنی قفل این قفس تو غایبی اما می گن هستی همین نزدیکیا ما از تو خواهش می کنیم یه خورده ای زودتر بیا شبای جمعه جمکرون چشمای رو به آسمون تو رو خدا جواب بده به قلبای شکستمون
|+| نوشته شده توسط محمد خاتمی در شنبه سی ام تیر 1386 ساعت 18:23 |
چی بگم چی بگم وقتی سیاهی پیش رومه چی بگم وقتی سکوت کوچه شومه چی بگم وقتی میون این دو راهی نمی دونم راه خوشبختی کدومه وقتی که خوده زمستون شده یارم وقتی که نیمه شبا دلهره دارم چی بگم جز این ترانه های خسته جز همین ترانه های بیقرارم |+| نوشته شده توسط محمد خاتمی در دوشنبه هجدهم تیر 1386 ساعت 19:20 |
دختر گدا (Beggar girl) با اون چشاي بي رمق شيطونو گاهي بي صدا كاسه ي زنگاري اون دختر كولـــي گدا رهگذراي مرد و زن ميگذرن از كنار اون دخترك قصه ي ما منظره ي نگاهشون غريبه با عروسك و غريبه با شونه زدن از چشم دختر گدا تموم آدما بدن سه سكه و يه اسكناس خيسه توو دست اون شدن چشماي دختر زير نور انگاري مثل خون شدن مي ماله هي صورتشو با آستيناي پيرهنش خورشيد فرو مي كنه هي زلفاي تيزو توو تنش نه كيف و كفش و مدرسه نه يه نوازش حقير آخه چي آرزو كنه بيچاره دختر فقير كنار اون پياده رو پاتوق روز و شبشه تو رو خدا كمك كنيد هميشه ورد لبشه كسي نمي دونه كجا خونه و سر پناهشه مگه كسي داره كه شب دلتنگ و چش براهشه كسي نمي دونه چرا اينجوري سرنوشتشه آخه چرا گوشه ي اون پياده رو بهــــــــــشتـشه آخه چرا گدا شده اگه بپرسي تو از اون ممكنه بٍت جواب بده بخاطر يه لقمه نون هر كي كه هست هر چي كه هست آخــــه اونم يه آدمه يه دختر كاسه به دس توقعش خيلي كمه من نه بخاطر خودم بلكه بخاطر نگا ش بخاطر غصه اي كه خوابيده توي خنده هاش بخاطر دستاي اون كه زبره توي بچگي بخاطر سختّّّّّّّّّّّّّّّّّـــــــيايي كه ميكشه توو زندگي مي خوام واسش پر بكنم اون كا سه ي توو خالي رو هديه كنم از ته دل ترانه اي خيا لي رو |+| نوشته شده توسط محمد خاتمی در پنجشنبه هفتم تیر 1386 ساعت 0:25 |
تب
ترانه ی «تب» تقدیم به شادمهر عقیلی بخاطرآهنگ قدیمی «علامت سوال» "تـب" جون می گیرن خاطره هام عکساتو وقتی می بیــــــنم وقتی تصور می کنــــــــم دارم کنارت می شینـــــم شـــعرای من خوندنــی ان اسمتو وقــتــــی می برم باز بوی عاشقی مــی دن ترانـه های دفتــــــــــرم من به امـــــید دیدنـــــت آینه ها رو مـــــــی شکنم هنوز تو رو حس می کنم تـــــــــوی تموم بدنــــــم خیال نازکـــــــ صــدات شده لالایی شــــــــــبم بـــیا دیگه تموم بشـــه این همه آتیش تبـــــــــم |+| نوشته شده توسط محمد خاتمی در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 17:14 |
هديه وقتي كه لب مي زني آروم به روي لبهام چه با صفا ميگذره با تو تموم شبهام وقتي كه اون نگاهت مي خوره توو نگاهم برق چشاي نازت ميشه چراغ راهم حتي شبا مي دونن چشمات چه نوري داره با تو چقد قشنگه شباي بي ستاره خدا چه مهربونه به من يه هديه داده هديه ي من تو هستي قشنگيه چشاته |+| نوشته شده توسط محمد خاتمی در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 ساعت 21:27 |
پرنده خوش به حالت آی پرنده که می تونی پر بگیری خوش به حالت که می تونی بی سر و صدا بمیری خوش به حالت که کسی نیست روی قلبت پا بذاره خوش به حالت که شب و روز واست هیچ فرقی نداره خوش به حالت که می تونی بری تا میون ابرا خوش به حالت که تو نیستی رو زمین آدمکها آی پرنده که دو بالت نمی گیره رنگ پیری خوش به حالت نکشیدی مث من رنج اسیری |+| نوشته شده توسط محمد خاتمی در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 ساعت 11:39 |
کاش نمی زدی به تورم...
واســـه دل کندنه از تـــــــو من سه ماهه غصـــه دارم نمی دونی با چــــه دردی سر رو بالشـــم می ذارم نمی دونی کــه چه سخته خواب چشمات و نبینم آخه من به چه امیدی گل نسترن بچینم روز اولی که دیدم تو رو من چه خوب شناختم واسه این بود که دلم رو به دو چشمای تو باختم تا که آتیش نگاهت قلبمو سوزوند توو سینه تازه من فهمیده بودم حس عاشقی همینه دیگه طاقت نیووردم که نگم عاشقت هستم اومدم که بِت بگم من دو چشات و می پرستم اما گفتی که نمیشه تو بیای توو سرنوشتم گفتی قبل از تو کسی رو توی دفترم نوشتم .... .... .... حالا نزدیک سه ماهه که من از تو دورِ دورم بی تو از غصه شکستم کاش نمی زدی به تورم |+| نوشته شده توسط محمد خاتمی در شنبه یکم اردیبهشت 1386 ساعت 0:58 |
فرصت
ثانیه هام دویدن و دقیقه هام تلف شدن چشام اسیر این همه روزای بی هدف شدن به انتظار آرزوم نشسته بودم بی خبر نمی دونستم بی تلاش نمی زنه پرنده پر یه روز ستاره می شم و پی می برن به ارزشم چقد دلم می خواد منم واسه خودم کسی بشم تمام روزگار من پر شده بود از این خیال مثل پرنده ای شدم که پر نمی زد با دوبال تا اینکه عاقبت یه روز آینه من و نشون میداد این همه فرصتی که من سپرده بودمش به باد تصویر یه مردی که برف روی سرش نشسته بود پرنده ای که پر نزد بال و پرش شکسته بود ...................................................... |+| نوشته شده توسط محمد خاتمی در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 0:3 |
تقدیم به آنان که با زمین بیگانه اند
ستاره ها مــی دونید برای چی ستــاره ها توو شبای تیره چشمک می زنن آخــــه عـــاشق زمیــن روشنـــن مــــــی خوان از سیاهیا دل بکنن بـــــــه زمینـی که پٍُر از سیاهیه چجوری عاشق و دلبسته شدن شـــــــــایدم ستاره های آسمون از یه جا بودنشون خسته شدن نمـــی دونن که زمیــــن آدمـــــا از شبـــای تیره هم تیره تَـــره اونی خوشبخته که از روی زمین بــــــرِه و به آسمـــــونا بپــــــره آسمون چه روز و شب باشه ولی پُره از پاکی و از صداقته تازه اونی آسمونی میشه که عاشق و صادق و بالیاقته آی ستاره ها ،ستاره های شب آی ستاره های تووی آسمون آدمای رو زمین داد میزنن به شما میگن که خوش بحالتون |+| نوشته شده توسط محمد خاتمی در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 ساعت 23:58 |
دفتر خاطرات
می خوام یه دفتر بخرم از دکه ی محلمون اون پیر مرد با صفا آقا کریم مهربون می خوام که خاطراتم و توو دفترم جا بذارم رو غصه های زندگی نترسم و پا بذارم از شادیای زندگی از تلخیای روزگار از کیف و کفش و مدرسه تنبیهای آموزگار از وضع خونمون بگم از اون حیاط با صفا اون خواهرای مهربون برادرای با وفا از چکمه های قرمز و بازی توو چاله های آب نوشتن تکلیف و مشق نیمه شبا نزدیک خواب اون قهریای بیخودی اون آشتیای بعد از اون کندن گل رو شاخه ها فرار از دست باغبون بگو مگوهای قشنگ عشق بازیای رنگارنگ میدون پشت مدرسه شیطونی و پرتاب سنگ زنگای تفریح شلوغ شلوغیای توو کلاس اومدن فصل بهار غلتیدن رو گلای یاس رفتن رو دیوار خونه یه ظرف لبریز آب و کف کندن کفش بچه ها توو شلوغی ، میون صف یه خورده از دوستام بگم یه خورده از همسایه ها یه خورده از خوبیاشون یه خورده از گلایه ها یه خورده از کودکیام یه خورده از نو جوونی جمع تموم فامیلا شبای گرم مهمونی از اون روزای شاد عید هف سین میون خونمون یادش بخیر قصه می گفت مادر بزرگ مهربون یه خورده از پدر بزرگ یه خورده از مادر بزرگ نامزدیا ، عروسیا ساز و دهل ، یه دونه ارگ از اون تابستونای گرم کله زدن توی حیاط گاهی وقتا نداری و یه کاسه ماست ، نون بیات یه خورده از مامان بگم از سختیا واسه پدر یادش بخیر حرف می زدیم کجا بریم سیزده بدر یه خورده از سادگیمون اون سفره ی شام و ناهار اون طعنه ها که می زدن پسر برو دنبال کار از اون دعا های پدر توو لحظه ی تحویل سال از بازیای بچه ها چند تیله و یه دونه چال یه خورده از خونه بگم یه خورده هم از مدرسه همیشه بیست ، توو دیکته و همیشه بد ، توو هندسه یه خورده از درد سرا کلافگی ، سن بلوغ دیر اومدن به خونه و بهونه ها همش دروغ از اون محرّمای سال که می خوندیم توو تکیه ها بچگی بود ترسی نبود مثل حالا ، پیش شما از اون روزای خیلی سخت کنکور و شب ، دست به دعا قبولی ، توی امتحان بازم شرمنده ی خدا از وقتی که امام رضا ما رو کشوند توو حرمش از صحن پاک و با صفاش بزرگیا و کرمش خلاصه بین دفترم می خوام گذشته ها بیان می خوام بدونن آدما گذشته های من چیان می خوام که خاطراتم و مثل یه شعر در بیارم جمله ها رو بگیرم و قافیه ها رو بذارم میخوام رو جلد دفترم حک بکنم خاطره ها خوندن هر خاطره ای قشنگه واسه آدما گذشته های هر کسی خوبی داره بدی داره چه خوبه هر کسی میره خاطره هاش و بذاره |+| نوشته شده توسط محمد خاتمی در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 ساعت 1:52 |
|